گالوم در روز تولدش با پسر عمویش به نام دیگل به ماهی گیری رفت و پس از آنکه دیگل حلقه را در رودخانه پیدا کرد اسمیگل بلافاصله جذب آن شد. این جاذبه به قدری بود که دیگل را خفه کرد و خود حلقه را برداشت.
حلقه او را به شدت به خود وابسته کرده بود و از زندگی گذشتهاش او را دور کرد بطوری که گالوم اسمش را فراموش کرد و همچنین فراموش کرد که یک هابیت است.
او با خوردن ماهیهای درون غار زنده ماند. زندگی گالوم چگونگی سقوط یک فرد از اوج روشنایی به اعماق تاریکی را نشان میدهد.